دفتر شعر
۷۰ شعر در این دفتر
گفتم به بر سوختهٔ خویش آییتو پادشهی کی بر درویش آیی
ای لعل توام به حکم ایمان دادهکفرم به سر زلف پریشان داده
آن غم که ز تو بر دل پرخون منستکم نیست که هر لحظه در افزون منست
در عشق تو نیم ذرّه سرگردانیخوشتر ز هزار منصب سلطانی
در عشق تو عقل با جنون خواهم کرددیوانگی خویش کنون خواهم کرد
تا بتوانم ازان جمال اندیشموز راحت و روح آن وصال اندیشم
بی روی تو یک لحظه نمیشاید زیستزیرا که مرا بی تو نمیباید زیست
ای بس که به هر تکی دویدم بی تووی بس که زهر سویی پریدم بی تو
جانا ز ره دراز میآیم منبا سینهٔ پر نیاز میآیم من
در عشق تو کارم به هوس برنایدوین کار آسان به دست کس برناید
با عشق تو دست در کمر خواهم کردچون زلف تو دل زیر و زبر خواهم کرد
گه نعره زن قلندرت خواهم بودگه در مسجد مجاورت خواهم بود
چون عاشق روی تو شدم اینم بسسرگشته چو موی تو شدم اینم بس
عمری دل من غرقهٔ خون بی تو بزیستوز پای فتاده سرنگون بی تو بزیست
چون هست همه به روی تو آرزویمبی روی تو نیست هیچ سوی آرزویم
از عشقِ تو در جهان عَلَم خواهم شدوز شوق به فرق چون قلم خواهم شد
در کوی تو چون میگذرم، اینت عجب!وز سوی تو چون مینگرم، اینت عجب!
چندان که ترا حجاب میخواهد بوداز جانب تو عتاب میخواهد بود
تا یک نفسی دسترسم میمانددر بندگی تو هوسم میماند
با روی تو ماه را منوّر ننهمبا زلف تو مشک را معطّر ننهم
دیرست که در کوی تو دارم گذریگر وقت آمد به سوی من کُن نظری
ما درد تو را به جای درمان داریمچون وصل تو نیست برگ هجران داریم