دفتر شعر
۷۰ شعر در این دفتر
یا در پیشم چو شمع بنشان و بکشیا در خونم به سر بگردان و بکش
از خود خبرم ده که ز خود بیخبرمکز آرزوی تو می بسوزد جگرم
خورشید رخ تو در نظر خواهم داشتچون ذرّه دلم زیر و زبر خواهم داشت
چون من به تو در همه جهانم زندهیک لحظه مباد بی تو جانم زنده
جان رسته ازین قالب صد لون به استدل جسته ازین نفس چو فرعون به است
چون دل غم تو به جان توانست کشیدخوش خوش ز همه جهان توانست برید
در عشق تو از بس که جنون آرم مناز آتش و سنگ، جوی خون آرم من
گه پیش در تو در سجود آمدهامگه بر سر آتشت چو عود آمدهام
کو کوی تو تا به فرق بشتافتمیپس روی ز هرچه هست بر تافتمی
جانا چو نه پنهان و نه پیدا باشیبا ما باشی دائم و بی ما باشی
نه غیر تو را با تو اثر میبینمنه غیر تو من هیچ دگر میبینم
در بند نیم ز هیچ کس میدانیدر دردِ توام به صد هوس میدانی
چون راه تو را هیچ سر و پایان نیستاین درد من سوخته را درمان نیست
گر دل خواهی بیا و بپذیر و بگیردل شیفته شد بیار زنجیر و بگیر
تا جاندارم گردِ تو میخواهم تاختمیخواهم سوخت و نیز میخواهم ساخت
ما نقطهٔ جان وقف بلای تو کنیمچون دایره دل بی سر و پای تو کنیم
قومی که به هم میبنشینند ترابر هر دو جهان میبگزینند ترا
چون نعره زنان قصد به کوی تو کنیمجان در سر و کار آرزوی تو کنیم
عاشق که همه جهان به روی تو بدادجانی که نداشت ز آرزوی تو بداد
با عشق تو ملک جاودان میچکنمزنده به توام زحمت جان میچکنم
شوقی که مرا در طلب روی تو خاستگر برگویم به صد زبان ناید راست
از عشق تو روی بر زمینم بنشیندیریست که دور از تو چنینم بنشین
نادیده ترا دیدهٔ من دل برخاستوز سوز فرونشست و خاکستر خاست
ای تیرگی زلف توام دین افروزوی روشنی روی توام راه آموز