دفتر شعر
۳۱ شعر در این دفتر
از بس که امید و بیم میبینم مناز هر دو دلی دو نیم میبینم من
اول بنگر به جانِ چون برقِ همهو آخر به میان خاک و خون غرقِ همه
گفتم:چه شود چو لطف ذاتی داریکز قرب خودم غرق حیاتی داری
گفتم:به غمم قیام کی بود تراگفتا: غم من تمام کی بود ترا
گفتم: چه کنم ز پای در میآیمزان پیش که هر روز به سر میآیم
گفتم: دل و جان در سر کارت کردمهر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتم: چو تو بردی سبق اندر خوبیبگزیدمت ازدو کون در محبوبی
چون یار نمیکند همی یاد از منبرخاست چو زیرِ چنگ فریاد از من
تشنه بکشد مرا و آبم ندهدمخمور خودم کند شرابم ندهد
چون هیچ کسی ندیدهام در خوردشپیوسته نشستهام دلی پر دردش
هان ای دل چونی به چه پشتی ما راکار آوردی بدین درشتی ما را
با کس بنسازی همه بی کس باشیآری چه کنی نمد چو اطلس باشی
سرگشتهٔ روز و شبم آنجا که منمدلسوخته، جان بر لبم آنجا که منم
گر روشنی جمال خودب نمائیدلها ببری و دیدهها بربائی
یک روز به صلح کارسازی میکنیک روز به جنگ سرفرازی میکن
نه چارهٔ این عاشق بیچاره کنینه غمخوری این دل غمخواره کنی
جان در غمت از خانه به کوی افتادهستبر بوی تو در رهی چو موی افتادهست
هر چند نیم به هیچ رو محرم توتو جان منی چگونه گیرم کم تو
گفتم که درین غمم بنگذاری توخود غم بفزودیم به سر باری تو
گفتم: شب و روز از تو چرا میسوزمهر لحظه به صد گونه بلا میسوزم
محجوبم و از حجاب من آزادیوز صلح من و عتاب من آزادی
چون باد ز من میگذری چه تْوان کردچون خاک رهم میسپری چه تْوان کرد
بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراستدوری ز کم و بیش و کم و بیش تراست
در عشق تو سوختم چه میسازی تودر ششدره ماندهام چه میبازی تو