دفتر شعر
۷۸ شعر در این دفتر
مینشناسد کسی زبان من و توبیرون ز جهان است جهان من و تو
یکتا بودم دوتائی افتاد مرادر سلطانی گدائی افتاد مرا
چون وصل تو تخم آشنائی انداختهجر آمد ودام بیوفائی انداخت
هم عمر به بوی تو به آخر بردیمهم لوح دل ازنقش جهان بستردیم
تا بی رخ یار محرمم بنشستهبرخاستهای به صد غمم بنشسته
گه قصد دل ممتحنم میداریگه عزم به خون ریختنم میداری