دفتر شعر
۷۸ شعر در این دفتر
جان نتواند هیچ سزاوار تو گشتدل نتواند محرم دیدار تو گشت
آواز به عشق در جهان خواهم دادپس شرحِ رُخِ تو بیزبان خواهم داد
گر در طلبت ز روی تو مانم بازدر کوی تو تن فرودهم در تک و تاز
هر کو گهر وصل تو در خواهد خواستاول قدم از دو کون بر باید خاست
هرگه که من از وصل تو بابی شنومشب خوش بادم که یاد خوابی شنوم
چون وصل تو یک ذرّه نیفتاد به دستجز باد چه دارد دل ناشاد به دست
ای کاش دلم را سر آهی بودیجان را ز وصال تو پناهی بودی
این خود چه عجایبست کآمیختهایهر لحظه هزار شور انگیختهای
آنها که ز باغ عشق گل میرُفتنداز غیرت تو زیر زمین بنهفتند
حاصل ز غم عشق توام بدنامیستوین بدنامی جمله ز بیآرامیست
نادیده ترا شرح سروپات خوش استگر سود کنیم و گرنه، سودات خوش است
گاهی ببریدی و گهی پیوستیگاهی بگشادی و گهی در بستی
من بی دلم و اگر مرا دل بودیکی در پیشم این همه مشکل بودی
تا پاک نگردد دل این نفس پرستدستم ندهد بر سر کوی تو نشست
هر دم ز تو درد بیشتر خواهم بردهر لحظه مصیبتی دگر خواهم برد
در عشق تو با خاک یکی خواهم شدسرگشتهتر از هر فلکی خواهم شد
جان بوی تو جست ازدل ناشاد و نیافتدل نیز به عجز تن فروداد ونیافت
زان روز که حسنت علم عشق افراختهر چیز که دید پردهٔ روی تو ساخت
چون گل یابم بوی تو زو میبویمچون مه بینم روی تو زو میجویم
ای جمله اشارات و رموزم از توپیوسته یجوز و لایجوزم از تو
هرچند که نیست در رهت دولت یافتمردند همه ز آرزوی لذت یافت
در عشق تودل هزار جان تاوان دادتن در ستم هاویهٔ هجران داد
چون نیست ره هجرِ ترا پایان بازپس چون بگشایم گرهِ هجران باز
اول ز همه کار جهان پاک شدمواخر ز غمت بادل غمناک شدم