دفتر شعر
۷۸ شعر در این دفتر
تا جان دارم همچو فلک میپویموز درد وصال او سخن میگویم
گر بشتابم نه روی بشتافتن استور سر یابم نه گنج سر یافتن است
دردا که ز بی نشان نشانم نرسیدوز بحر عیان عین عیانم نرسید
نه دل دارم نه جان نه تن چتوان کردنه خرقه نه لقمه نه وطن چتوان کرد
تا چند غم این ره پر بیم کشیمبر چهره ز خون، جدول تقویم کشیم
چون یار نمیکند دمی همدمیمزین غم نفسی نیست سرِ آدمیم
من عاشقِ زارِ روی یارم چکنماز معتکفانِ کوی یارم چکنم
هر جان که فدای روی اونتوان کرداز ننگ نظر به سوی او نتوان کرد
دل تحفهٔ دلنواز نتوان آورددل کیست که جان فراز نتوان آورد
گنجت باید به رنج خو باید کردجان وقف بلای عشق او باید کرد
دل در طلبش بجان گرفتار آمدجان نیز چو شمع عاشق زار آمد
چون نیست دلم را جز ازو دلجوییسرگشته شدم گردِ جهان چون گویی
کو کس که چو بوده گشت نابوده نشدوز آسِ سپهرِ سرنگون سوده نشد
ای دل چو حجاب و پرده در کار بسی استخون خورکه درین حجاب خون خوار بسی است
همچون شمعی چند گدازم چکنمسیماب شدم تیز چه تازم چکنم
درداکه قرار از دل سرمستم رفتخون شد دلم و امید پیوستم رفت
گفتم: جانا هیچ کسی جانان یافتیا در همه عمر آن چه همی جست آن یافت
ای دل به امید هم نفس چند رویتو هیچ نیی درین هوس چند روی
چون وصل نیامد به کسی اولیتربی همنفسی هر نفسی اولیتر
این گنبد خاکستری پر اخگرگه در خونم کشید و گه خاکستر
ای بس که ز شوق چرخ دوّار بگشتسرگشته شب و روز چو پرگار بگشت
هم عقل طلسم جسم و جان باز نیافتهم گنج زمین و آسمان باز نیافت
جانا رخ چون تویی به حس نتوان دیدزر چون بینم به حس که مس نتوان دید
چون باد همی نیاید از سوی تو برکی چشم افتد به پرتو روی تو بر