دفتر شعر
۷۸ شعر در این دفتر
چندین در بسته بی کلیدست چه سودکس نام گشادن نشنیدست چه سود
کس از می معرفت ندادست نشانکز عین نشان بروست وز عین عیان
چون نیست رهی به هیچ سوئی کس راجز خون خوردن نماند رویی کس را
دل سوختگان که نفس میفرسایندبربوی وصال باد میپیمایند
آنها که به عشق گوی بردند همهنقش دو جهان ز دل ستردند همه
عقلی که کمال در جنون میبیندبنیاد وجود، خاک و خون میبیند
دل با غمِ عشق پای ناورد آخرچون شمع ز سوختن فرومرد آخر
گاهی ز سلوک عقل چون نسناسیمگاهی ز شبه چو نمله اندر طاسیم
دستی که برین شاخ برومند رسداز همت جان آرزومند رسد
عاشق تن خود با غم پیوست دهدهر دم تابی در دل سرمست دهد
هر دل که ز ذوق آن حقیقت جان یافتهر چیز که یافت جامهٔ جانان یافت
چون کس نرسد به وصل دلخواه ای دل!تو هم نرسی چند کنی آه ای دل!
ای دل ز پی دلیل نتوانی شدموری تو حریف پیل نتوانی شد
اندر طلب حضرت جاوید آخرماندی تو میان بیم و امید آخر
دل گم شد و در ره الاهی اِستاددر بادیهٔ نامتناهی اِستاد
نه هیچ کسی به زندگانیش گرفتنه نیز به مرگ جاودانیش گرفت
آن ذوق که در شکر چشیدن باشدمندیش که در شکر شنیدن باشد
ای مانده به زیرِ پرده! او کی باشیگه خفته و گاه خورده، او کی باشی
چو مهرهٔ مِهر بازی ای سرو سهیچون از گهر حقیقتی حقه تهی
گر بندِ امیدِ وصلِ او بست ترابندیش که هیچ جای آن هست ترا
هم هر ساعت در ره تاریکتریهم هر روزی به دیده باریکتری
گر گنج به تو رسید پنهان میدارور نه بنشین مصیبت جان میدار
ذرات جهان در اشتیاقند همهاجزای فلک به عشق طاقند همه
ای کاش ترا دیدهٔ دیدن بودییا گوش مرا هیچ شنیدن بودی