دفتر شعر
۶۱ شعر در این دفتر
نه همچو منت به مهر یاری خیزدنه نیز چو من به روزگاری خیزد
چون من به خلاف تو نکردم کاریاز بنده چرا گرفتهای آزاری
گر با غم تو مرا شماری نبوددور از تو غم مرا کناری نبود
ای گشته دلم بی تو چو آتشگاهیوز هر رگ جان به آتش تو راهی
از دل گرمی که در هوای تو مراستدر بندگیت به آتشی مانم راست
عشق تو که همچو شمع میسوخت مرابیصبری پروانه درآموخت مرا
گر هیچ نظر کنی به روی ما کنور هیچ گذر کنی به کوی ما کن
تا جان دارم سر وفا دارم منور جان ببری روان روا دارم من
تاکی نفسی از سر صد درد زدنخونابهٔ اشک بر رخ زرد زدن
ناکرده به پرِّ پشهای دمسازیچندیم به پای پیلِ هجر اندازی
خون ناخوردن به از وبالست ترازان است کزین میوه وبالست ترا
شب نیست که دل حزین ندارم از تودر دل دمِ آتشین ندارم از تو
در کوی تو جان گوشه نشین میدانموز زلف تو عقل خوشه چین میدانم
تا کی رانی از در خود دربدرمتا کی سوزی ز آتش هجران جگرم
چون دل ز غم عشق تو یک ره جان بردپنداشت غمت بسر توان آسان برد
در عشق تو من گرد جنون میگردموز دایرهٔ عقل برون میگردم
گه درد توام ز پرده آرد بیرونگاه از غم تو پردهٔ دل گیرد خون
دیوانه شدم زلف تو زنجیر کنمبه زان که هوای عقل دلگیر کنم
امروز چنین بر سر غوغای توامدر پای فتاده مست و شیدای توام
جانا ره بدخویی ناساز مگیرخشمی که مبادت از سر ناز مگیر
جانا بگذر به کوی ما یک باریبرگیر قدم به سوی ما یک باری
دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگزجان جز ز تو اعزاز نیابد هرگز
گر جان گویم هست پس پردهٔ تستور دل گویم به در برون کردهٔ تست
بس طیره بماندم ز طنّازی توبس سخت فتادم از سرافرازی تو