دفتر شعر
۶۱ شعر در این دفتر
از عشق فرو گرفتهای پیش و پسمتا در غم عشق، راه نبود به کسم
شرطست ز تو بی سر و بی پا که رومفرض است دراندوهِ تو تنها که روم
گه عشق تو چون حلقهٔ در میبَرَدمگاه از بد و نیک بیخبر میبَرَدم
سودای توام به سر برون گردانیدباری بشنو ز من که چون گردانید
سودای تو کارم به خطر خواهد کردقسم دل من خون جگر خواهد کرد
عشق تو به هر دمم هزار افسون کردتا عقل ز من برد و مرا مجنون کرد
گه نعره زن قلندر آیم با توگه پیش فتاده بر سر آیم با تو
گاهی به خودم بار دهد مستی مستگاهی ز خودم دور کند پستی پست
زان بگرفته است لشکری پیش و پسمتا یک نفسی به خویشتن در نرسم
چون داد دلم دل گسلم میندهدجز درد و دریغ حاصلم میندهد
جان میسوزد هر نفسم تا کی ازیندل میندهد هیچ کسم تا کی ازین
چه عشوه و دم بود که دلدارنداددل برد و به دلبریم اقرار نداد
هم دیده بر آن روی چو مه باید داشتهم توبه ازان روی گنه باید داشت