دفتر شعر
۳۸ شعر در این دفتر
دوش آمد و برگشاد صد پردهٔ رازدر پردهٔ دل جلوهگری کرد آغاز
دوش آمد و گفت: روز و شب میجوشیتادین ندهی ز دست در بیهوشی
دوش آمد و دل ازو کبابی میگشتتا باده به کف کرد و خرابی میگشت
دوش آمد و گفت: چندم آواز دهیمن دور نیم تو دوری آغاز نهی
دوش آمد و گفت: چند تنها باشیگر قطره نباشی همه دریا باشی
دوش آمد و گفت: «در درون ما را باشدر خاک نشین و غرقِ خون ما را باش»
دوش آمد و گفت: خانهٔ ما آخرروشن بکن ای یگانهٔ ما آخر
دوش آمد و گفت: ای شب و روزت غمِ منهرگز نشوی تا تو توئی همدمِ من
دوش آمد و گفت: گردِ تو حلقه کنیمپیراهنِ خونینِ دلت خرقه کنیم
دوش آمد و گفت: گِردِ اِعزاز مگردخواری طلب و دگر سرافراز مگرد
دوش آمد و گفت: مرغِ دل عاجز نیستدر پرده بدارش که جز او را عزّ نیست
دوش آمد و گفت: بی یقین مینرسیگاهی ز فلک گه ز زمین مینرسی
دوش آمد و گفت: خویش را دشمن باشدر تیرگی اوفتادهٔ روشن باش
دوش آمد و گفت: «در بلا پیوستیآن لحظه که در چون و چرا پیوستی»
دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکیتا بنشستی بر درِ ما بی باکی
دوش آمد و گفت: در جنون میفکنیمجان میسوزیم و تن به خون میفکنیم
دوش آمد و صبر از دلِ درویشم رفتآرام زعقلِ حکمت اندیشم رفت
دوش آمد و گفت: بی قراری شب و روزبیکار نشسته در چکاری شب و روز
دوش آمد و گفت: اگر وفا خواهی کرددردِ همه ساله را دوا خواهی کرد
دوش آمد و گفت: کارِ ما خواهی کردجان نعره زنان نثار ما خواهی کرد
دوش آمدو ره بر دل و جانم در بستزنّار ز زلفِ دلستانم در بست
دوش آمد و گفت: حسن دنییست امشببا هم بودن به عیش اولیست امشب
آن بت که دلم عاشقِ جانبازش بودجان شیفتهٔ زلفِ سرافرازش بود
دوش از درِ دل درآمد آن بیناییگفتا که چه میکنی درین تنهایی