دفتر شعر
۳۸ شعر در این دفتر
دوش از سر لطفی بنشاندست مراچون مست شد از پیش براندست مرا
دوش از برِ خویش سرنگونم میتاختتیغی به کف آورده برونم میتاخت
دل دوش ز لعلِ همچو قندش میسوختجان نیز ز زلفِ چون کمندش میسوخت
دی میشد و دل رها نمیکرد به کسبرخاسته صد فغان هر گوشه که بس
دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیشاز خویش به جز هیچ نیابد کم و بیش
دی گفت: کجا شدی،چنین میبایداز دوست جدا شدی، چنین میباید
دوشش دیدم چو زلف خود در تابیمیشد چو مرا بدید در غرقابی
امشب بَرِ ما مست که آورد تراوز پرده بدین دست که آورد ترا
امشب ز پگاهی به خروش آمدهایچونست که مستتر ز دوش آمدهای
دوش آمد و گفت: هیچ آزرمت نیستدر عشق دمِ سرد و دلِ گرمت نیست
دوش آمد و گفت: ای وطن بگرفتهدو کون به هم ز جان و تن بگرفته
دوش آمد و گفت: اگر چه کم میآیمپیش از دو جهان به یک قدم میآیم
دی گفت: چو تو صد به زیانی سوزمتا می چه کنم که ناتوانی سوزم
دی گفت: حجب ز پیش برنگرفتمدو کون ز راهِ خویش برنگرفتم