دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
هر روز سرِ زلفِ تو کاری نهدمدر حلقهٔ خویش باکناری نهدم
لعلت به صواب هیچ کس دم نزندرای شکری با همه عالم نزند
چشمِ سیهت که فتنهٔ آفاق استجانم ز میان جان بدو مشتاق است
هر دم به حیل زخمِ دگر سانم زنوز نرگسِ مست تیرِ مژگانم زن
هم زلف تو از برونِ دل در تاب استهم خطِّ تو از چشمهٔ دل سیراب است
در عشقِ تو عقل و هوش مینتوان داشتجان مست و زبان خموش مینتوان داشت
تا ابروی طاقِ تو کماندار افتادتیرِ مژه جفتِ او سزاوار افتاد
دردی که ز تو به حاصلم میآیددور از رویت دلگسلم میآید
تا غمزهٔ چشم رهزنت راهم زدصد تیرِ جفا بر دلِ آگاهم زد
چون خطِّ رخت هست روان چندینیتا چند کنی قصد به جان چندینی
زلفِ تو به هم در اوفتاده عجب استگه سرکش و گاه سر نهاده عجب است
چشمِ خوشِ تو که مذهبِ عبهر داشتبس شور که هر مژهٔ او در سر داشت
از زلفِ شکن بر شکنت میترسموز نرگسِ مستِ پرفنت میترسم
گر عفو کنی به لطف جرمی که مراستآسان ز سرِ وجود برخواهم خاست
از زلفِ تو دل چو در عقابین افتادنقدش همه از نرگس تو عین افتاد
خطّت دام است و خالت او را دانه استبا دانهٔ تو مرغِ دلم همخانه است
گفتم: خط مشکین تو بر ماه خطاستگفتا:به خطا مشک ز من باید خواست
گفتم: «کس را روی تو و موی تو نیستتیر مژه و کمان ابروی تو نیست»
چون غمزهٔ تو جادویی آغاز نهدممکن نبود که هیچ غمّاز جهد
دایم گهر وصل تو میجویم بازوز هجر تو رخ به اشک میشویم باز