دفتر شعر
۳۵ شعر در این دفتر
لعلت که خجل کرد گل رعنا رااز پسته نمود خالِ مشک آسا را
چون دیده به روی تو نظر بگشایداز هر مژهای خون جگر بگشاید
جانم که به لب از لب لعل تو رسیددل تحفه به پیش لب لعل تو کشید
زلفِ تو سرِ درازدستی داردچشمِ تو همه میل به مستی دارد
ای کرده پسند از دو جهان چاره منتحقّا که دریغ دارم از خویشتنت
بنگر که دلم چه گونه مظلوم نمودگر زلف تو در وجود معدوم نمود
لعل تو براتِ کامرانی دهدممنشور به عمر جاودانی دهدم
چون توبهٔ تو گناه خواهد افتادبس کس که به تو ز راه خواهد افتاد
زانگه که مرا سوی تو آهنگ افتادصبر از دلِ من هزار فرسنگ افتاد
فرسودنِ لعلِ آبدارت بر منبنمودنِ زلفِ بیقرارت بر من
ای جانِ همه جهان زکوةِ لبِ تورسته ز شکر برون نباتِ لبِ تو
دل نیست کز آن ماه برنجد هرگزکانجا دل کس هیچ نسنجد هرگز
ای ماه به چهره یا گلی یا سمنیوز خوش بوئی شکوفه یا یاسمنی
از وعدهٔ کژ دل به غمت میافتدوز کژگوئی راست کمت میافتد
آنجا که سر زلف تو جانها ببردجانها چو غباری به جهانها ببرد
آن خندهٔ خوش اگرچه پیوسته بهَستاما به هزار و به آهسته بهَست
آن دل که ز دست من کنون خواهی بردخونی است که در میانِ خون خواهی برد
بر شاخِ دل شکسته یک برگم نیستکز بی برگی بتر ز صد مرگم نیست
چون گشت لبت به یک شکر ارزانیاز لعلِ لبت شکر چه میافشانی
زهرم آید شکرستان بی لبِ توبگرفت مرا دل از جهان بی لبِ تو
چشمت که سبق به دلربائی او راستدر خون ریزی کام روائی او راست
کس مثل تو در جهانِ جان ماه نیافتهمتای تو یک دلبر دلخواه نیافت
من بی سر و سامانِ تو میخواهم زیستسرگشته و حیرانِ تو میخواهم زیست
چون گِرد مه از مشک سیه مور آوردشیرینی خط بر شکرش زور آورد