دفتر شعر
۳۵ شعر در این دفتر
زان پسته که شیرینی جان میخیزدشوری است که از شکرستان میخیزد
در عشق دلم هیچ نمیسنجد از اوهر دم به غمی دگر همی رنجد از او
گفتم:«شکری از دهنت، درگذریناگه ببرم تا که بیابم دگری»
دل، مست بتی عهدشکن دارم منبا او به یکی بوسه سخن دارم من
گفتم که «چنان شیفتهٔ آن دهنمکز تنگی او تنگدل و ممتحنم»
گفتم: «شکریم ده مسلمانی نیست»گفتا: «جان ده که نرخ پنهانی نیست
گفتم که «هزار رونق افزون گیریگر تو کم یک شکر هم اکنون گیری»
گفتم:«بردی از لب و دندان جانمروی از لب و دندان تو چون گردانم»
میآمد و بر زلف شکن میانداختناخورده شراب، خویشتن میانداخت
ترکم همه کارم به خلل خواهد کردآورد خطی مگر عمل خواهد کرد
عشقش ز وجودم عدمی میسازددر هر نفسیم ماتمی میسازد