دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
ما رندان را حلقه به گوش آمدهایمناخورده شراب در خروش آمدهایم
ما خرقهٔ رسم، از سر انداختهایمسر را، بَدَلِ خرقه، درانداختهایم
تا دل به غم عشق تو درخواهد بوددُردیکش و رند و دربدر خواهد بود
زانگه که مرا عشق تودرکار آوردبی صبری و بی قراریم بار آورد
در عشق تو دین خویش نو خواهم کرددر ترسایی گفت و شنو خواهم کرد
سودای توام بیدل و دین میخواهدخمّار و خرابات نشین میخواهد
آن رفت که گفتمی من از زهد سخناکنون من و دَردِ نو و دُردی کهن
معشوقه نه سر،نه سروری میخواهدحیرانی و زیر و زَبَری میخواهد
چون با سرو دستار نمیپردازمدستار به میخانه فرو اندازم
در عشق بزرگیم به خردی بدهموین سرخی روی خود به زردی بدهم
ترسابچهای که توبه بشکست مرادوش آمد و زلف داد در دست مرا
نه در سرِ من سَرِسری بینی تونه میل دلم به داوری بینی تو
تا در بُنهٔ خویش مقام است تراسودا چه پزی که کار خام است ترا
تا چند ز زاهد ریائی آخردُردی درکش که مردِ مائی آخر
از بس که دلم بسوخت زین کاردرشتروزی صد ره به دست خود خود را کشت
زین دَرد که جز غصهٔ جان میندهدجز دُردِ قلندری امان میندهد
گر زهد کنی سوز وگدازت ببردعُجْب آورد و شوق ونیازت ببرد
خواهی که ز خود به رایگان باز رهیفانی شوی و به یک زمان باز رهی
خون شد جگرم بیار جام ای ساقیکاین کار جهان دم است و دام ای ساقی
از تفِّ دلم می به صباح ای ساقیجوشیده چو گشت شد مباح ای ساقی
شمع است و شراب و ماهتاب ای ساقیشاهد و شرابْ نیم خواب ای ساقی
همچون من و تو علی الیقین ای ساقیبسیار فرو خورد زمین ای ساقی
دل گشت ز معصیت سیاه ای ساقیفریاد زشومی گناه ای ساقی
هم سبزهٔ سرمست برُست ای ساقیهم گل به گلاب روی شست ای ساقی