دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
چون گل بشکفت در بهار ای ساقیتاکی نهدم زمانه خار ای ساقی
تاکی شوم از زمانه پست ای ساقیزین پس من و آن زلف خوش است ای ساقی
سلطان، تو، به می دهندگی ای ساقیما بسته میان به بندگی ای ساقی
تا کی گوئی ز چار و هفت ای ساقیتا چند ز چار وهفت تفت ای ساقی
گل روی نمود از چمن ای ساقیبلبل ز فراق نعره زن ای ساقی
پر کن شکمی به اشتها ای ساقیاز قافِ قرابه تابهها ای ساقی
تا چند ازین بی خبران ای ساقیدل کرده سبک، کیسه گران ای ساقی
هرگز نه جهانِ کهنه نو خواهد شدنه کارِ کسی به کام او خواهد شد
برخاست دلم، چوباده در خم بنشستوز طلعت گل هزاردستان شد مست
وقت است که در بر آشنائی بزنیمتا بر گل و سبزه تکیه جایی بزنیم
ترسم که چو پیش ازین کم از کم نرسیمبا هم نفسان نیز فراهم نرسیم
ای هم نفسان فعل اجل میدانیدروزی دو سه داد خود ز خود بستانید
خوش باش دلا که نیک وبد میبرسدبا خلق جهان داد و ستد میبرسد
بر چهرهٔ گل شبنم نوروز خوشستدر باغ و چمن روی دل افروز خوشست
چون پرتو شمع بر شراب است امشبدر طبع دلم میل کباب است امشب
چون گل بشکفت ساعتی برخیزیمبر شادی می، ز دست غم بگریزیم
گر سبز خطی است، گوشهای خالی گیربر مفرش سبزه، رو، کَمِ قالی گیر
بر آب روان و سبزه ای شمع طرازمی در ده و توبه بشکن و چنگ بساز
مهتاب به نور دامن شب بشکافتمیخور که دمی خوشتر ازین نتوان یافت
چون عهده نمیکند کسی فردا رایک امشب خوش کن دلِ پر سودا را
ای دل چو درین راه خطرناک شویاز کار زمین و آسمان پاک شوی
بر روی گل از ابر گلاب است هنوزدر طبع دلم میل شراب است هنوز
دل گرچه ز عمر پیش خوردی داردمی ده که دلم هنوز گردی دارد
روزی که بود روز هلاک من و تواز تن برهد روانِ پاک من و تو