دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
ساقی به صبوحی می ناب اندر دهمستان شبانه را شراب اندر ده
مائیم به عقل ناصواب افتادهدل از شر و شور در شراب افتاده
خواهی که غم از دل تو یک دم بشودمیخور که چو می به دل رسد غم بشود
گل جلوه همی کند به بستان ای دوستدریاب چنین وقت گلستان ای دوست
بشکفت گل تازه به بستان ای دوستبر زمزمهٔ هزار دستان ای دوست
آن لحظه که از اجل گریزان گردیمچون برگ ز شاخ عمر ریزان گردیم
جانا گل بین جامهٔ چاک آوردهوز غنچه صباش بر مغاک آورده
چون صبح دمید ودامن شب شد چاکبرخیز و صبوح کن چرائی غمناک
صبح از پس کوه روی بنمود ای دوستخوش باش و بدان که بودنی بود ای دوست
هر روز برآنم که کنم شب توبهوز جام پیاپی لبالب توبه
می خور که فلک بهر هلاک من و توقصدی دارد به جان پاک من و تو
زان آتشِ تر که خیمه برکِشت زنندشاید که درین دل چو انگشت زنند
مهتاب افتاد در گلستان امشبگل روی نمود سوی بستان امشب
مائیم به میخانه شده جمع امشبداده به سماع مطربان سمع امشب
جانا! می ده که با دلی غمناکمتا می زغم جهان بشوید پاکم
زهرست غم این دل غمناک همهجانا! می ده که هست تریاک همه
این نوحه که از چنگ کنون میآیدتا کی گویی که بوی خون میآید
مائیم و میی و مطربی مشکین خالبی هجر میسَّر شده ایام وصال
برخیز که ماه میزند خیمه ز شبخورشید همی رود سراسیمه ز شب
برخیز که کار ما چو زر خواهد شداسبابِ شراب مختصر خواهد شد
یک دم به طرب بادهٔ خوش لَوْن دهیدفارغ ز فساد و ایمن از کَوْن دهید
دل در غم همدمی بفرسود و نیافتمیجست مراد و مینیاسود و نیافت
تا چند درین مقام بیدادگرانروزی به شبی شبی به روزی گذران
مخموران را پیالهٔ می در دهبر نعرهٔ چنگ و نالهٔ نی در ده