دفتر شعر
۵۷ شعر در این دفتر
گل قصّهٔ بی خویشتنی خواهد گفتو افسانهٔ شیرین سخنی خواهد گفت
با گل گفتم: چو چشم آن میدارمکز خندهٔ تو گشاده گردد کارم
بشکفت گل و رونق شمشاد ببردآرام دل بنده و آزاد ببرد
گل از پی عمری به طلب میآیداز پردهٔ غنچه زین سبب میآید
گل عمر بسی کرد طلب پس چه کندآورد ز غنچه جان به لب پس چه کند
با گل گفتم که با چنین عمر که هستانگار که نیست رخت بر باید بست
گل بین که به صد غنج و به صدناز رسیدوز غنچهٔ سرکش به صد اعزاز رسید
تا پرده ز روی گلِ تر باز افتادبلبل با گل همدم و همراز افتاد
آن نقد نگر که در میان دارد گلیعنی که کنار زرفشان دارد گل