دفتر شعر
۵۷ شعر در این دفتر
گل گفت: چنین که من کنون میآیمحقا که خلاصهٔ جنون میآیم
گل گفت: کسم هیچ فسون مینکنددرمان من غرقه به خون مینکند
گل گفت: گلابگر چو تابم ببرددر زیرِ جُلَیلِ غنچه خوابم ببرد
گل گفت: که با گلابگر هر سحریاول پیکان نمودم آخر سپری
گل گفت: منم فتاده صد کار امروزدر آتش و خون مانده گرفتار امروز
گل گفت: چو نیست هفتهای روی نشستاز کم عمری پشت امیدم بشکست
گل گفت ز تفِّ دل عرق خواهم کردزر از پی عمر بر طبق خواهم کرد
گل بر سر پای غرقهٔ خون زانستکاو روز دویی درین جهان مهمانست
یارب صفت رایحهٔ نسرین چیستاین روح ریاحین چمن چندین چیست
افکند گلابگر ز بیدادگریصد خار جفا در ره گلبرگ طری
بلبل به سحرگه غزلی تر میخواندتا ظن نبری کان غزل از بر میخواند
زین شیوه که اکنون گل تر میخیزداز بلبل مست ناله بر میخیزد
تاگل ز گریبان چمن سر بر کردبلبل هر دم مشغلهٔ دیگر کرد
ای گل به دریغِ عمر دل پُر خون کنور ماتم خویش میکنی اکنون کن
گرچه گل تر درآمدن سر تیز استچه سود که در وقت شدن خونریز است
میریخت گل و ز خاک مفرش میکردوز بیم شدن سینه پُر آتش میکرد
بشکفت به صد هزار خوبی گل مستوز رعنایی جلوه گری در پیوست
غنچه که چو پسته لب شود خندانشاز کم عمری بر لبش آمد جانش
با گل گفتم که داد بستان و بروآب رخ خود خواه ز باران و برو
بلبل سخنی گفت به گل آهستهیعنی که بپیوند بدین دلخسته
گل گفت که در خاک چرا ننشینمچون از زر خود دست تهی میبینم
بلبل به سحر نعرهزنان میآشفتوز غنچهٔ سر تیز حدیثی میگفت
در غنچه نگاه کن که چون میجوشدپیکانش نگر که همچو خون میجوشد
چون شور ز گل در دل بلبل افتاددر هر رگ او هزار غلغل افتاد