دفتر شعر
۵۷ شعر در این دفتر
بنگر ز صبا دامنِ گل چاک شدهبلبل ز جمال گل طربناک شده
گل بین که به غنج و ناز خواهد خندیدبر عالم پر مجاز خواهد خندید
ابری که رخ باغ کنون خواهد شستگل را به گلاب بین که چون خواهد شست
از دست گلابگر گل عشوه پرستدر پای آمد چنانکه بر خاک نشست
با گل گفتم چو یوسفِ کنعانیدر مصرِ چمن تُرا سزد سلطانی
بلبل که به عشق یک هم آواز نیافتهمچون تو گلی شکفته در ناز نیافت
بلبل همه شب شرحِ وصالت میخواندمه طلعت خورشیدِ کمالت میخواند
گل بین که بر اطراف چمن مینازدوز سوی دگر سرو و سمن مینازد
نی حال من و تو ماهوش میگویدبشنو که درین فصل چه خوش میگوید
گل بی سر و پای خویشتن میانداختخود را به میان انجمن میانداخت
چون برگِ گلت بدید گلبرگِ طریشق کرد قَصَب به دست بادِ سحری
در پیش رخ تو آفتاب افسانهستدر جنبِ لبت جام شراب افسانهست
گل بین که گلابِ ابر میدارد دوستوز خنده چو پسته مینگنجد در پوست
گل گفت که رفتنم یقین افتادستیک یک ورقم فرا زمین افتادست
گل گفت: اگرچه ابر صدگاهم شُستآن دست همی ز عمر کوتاهم شُست
گل گفت که دست زرفشان آوردمخندان خندان سر به جهان آوردم
گل گفت که تا روی گشادند مراهم بر سر پای سر بدادند مرا
گل گفت که تا چشم گشادند مرادیدم که برای مرگ زادند مرا
گل گفت: کسم عمر به دریوزه نداددادِ دلِ من گنبدِ فیروزه نداد
گل گفت: ز رخ نقاب باید انداختجان در خطر عذاب باید انداخت
گل گفت: که گه زخم زند صد خارمگه باد به خاک ره فشاند خوارم
گل گفت: مرا خون جگر خواهد ریختبر خاک رهم کنار زر خواهد ریخت
گل گفت که چند اوفتم در پستیبیرون تازم با سپری از مستی
گل گفت: نقاب برگشادیم و شدیماز دست به دسته اوفتادیم و شدیم