دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
امشب اگر از تو بی قراری نروداز روز دگر سفیدکاری نرود
امشب چه شود که لب ببندی ای صبحدرد من و یارم نپسندی ای صبح
ای چرخ ز دریوزهٔ تو میگریموز خرقه پیروزهٔ تو میگریم
صبحا! ندمی تو تا که بندی نکنییک روز دوای دردمندی نکنی
امشب بر ماست آن صنمِ جان افروزای صبح! مشو روز و مرا جان بمسوز
ای صبح!اگر تو یاریی خواهی کردآنست که پرده داریی خواهی کرد
ای صبح! امشب علاج دیگر نبرمگر دست به زلف آن سمن برنبرم
ای صبح! هزار پرده در پیش اندازوان جمله بدین عاشق دل ریش انداز
ای صبح! اگر بلندیت هست امشباز بهر خدا که صبر کن پست امشب
ای صبح! اگر طلوع خواهی کردندر کشتن من شروع خواهی کردن
ای صبح! مخند امشب و لب بر لب باشبا عاشقِ دلسوخته هم مذهب باش
امشب که مرا نه تاب و نه تب بودستبا یار به هم جامِ لبالب بودست
ای صبح! جهان فروز عالم تو نییدر خنده زدن شکرفشان هم تو نیی
جانم به مرادِ دل رسیدست امشببر سیم بری سری کشیدست امشب
گر صبح شبی واقعهٔ من دیدیدر پرده شدی پردهٔ من نَدْریدی
آن شب که بود وصال جان افروزممن جملهٔ شب حیلهگری آموزم
دوش آن بت مستم به طلب آمده بودشب خوش میکرد آن که به شب آمده بود
دوش آمد و گفت: چند جانت سوزموقت است که امشبیت جان افروزم
چندان که به ناله میگشایم لب راوز بیخوابی میشمرم کوکب را
گر زلفِ بتم نیی تو ای شب بسر آیتا کی ز درازی تو کوتاهتر آی