دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
ای صبح به یک نَفَس سبق چون بُردیروشن به شبِ تیره شبیخون بُردی
ای صبح چو امشب تو ز اهلِ حَرَمیهندوی توام، مباش ترکی عجمی
ای صبح به جز نام تو را صادق نیستزیرا که دلت چون دلِ من عاشق نیست
ای صبح قدم به جایگه بایدداشتدر بحر فلک دم پگه باید داشت
ای شب مزن از ستاره چندینی جوشخفاش بسیست نور و ظلمت در پوش
ای صبح اگر دم به هوس خواهی زداز همدمی کدام کس خواهی زد
بیهمدم اگر دمی زنی نقصان استزیرا که تو را همدم مطلق جان است
چون هم نفسِ همه کسی هر جاییستپس هم نفست خموشی و تنهاییست
ای صبح اگر از پرده عَلَم خواهی زدبی تیغ مرا سر چو قَلَم خواهی زد
وقت است که ساقی سرِ می بگشایدمطرب ره چنگ و دم نی بگشاید
آوازِ خروس صبح در سمع افتادآتش ز فروغ باده در شمع افتاد
ای صبح مرو دم پراکنده مزنگر تیغ کشی بر من افکنده مزن
ای صبح چرا اسبِ ستیز انگیزییعنی به دمی آتشِ تیز انگیزی
ای صبح مرا به صد عذاب اندازیکرجست طلب در آفتاب اندازی
دوش از برِ من یار گریزان میرفتناکرده صبوح صبح خیزان میرفت
ای صبح اگر عزیمتِ خنده کنیحالم چو جمالِ خویش فرخنده کنی
ای صبح هنوز ماهتاب است، مخنددر شیشهٔ ما یقین شراب است، مخند
ای شب تو طریقِ زلفِ جانان دارییعنی نتوان گفت که پایان داری
ای صبح دمی به خنده بگشای لبیتا باز رهم من از چنین تیره شبی
تا کی ز شبِ دراز گریان گردمدر تاریکی چو زلفِ جانان گردم
ای صبح! مدم، مخند و مپسند آخریک روز لب از خنده فرو بند آخر
ای صبح! چو دیدی بر من سیم تنیبر عشرت ما خنده زدی بی دهنی
امشب ز دمیدن تو ترسم ای صبحوز تیغ کشیدن تو ترسم ای صبح
امشب که دمی هم نفس جانانمسرمایهٔ عمر این نفس میدانم