دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
بس آب که بگذشته ز سر از تو مراستبس آتش و خون که در جگر از تو مراست
با عشق تو جان خویش در خواهم باختبا گریه بهم خون جگر خواهم باخت
ای در سر ذرّه ذرّه سودا از توچون ذرّه هزار بی سر و پا از تو
تا چند ز سودای تو در سوز و گدازچون شمع آرم به روز شبهای دراز
خونی که ز تو درجگرم میگرددمیجوشد و گردِ نظرم میگردد
جان پیش رخت نثار خواهم آورددل در غمت استوار خواهم آورد
گه عشق توام چو شمع گرینده کندگه چون صبحم با لب پُر خنده کند
در عشق تو از نفع و ضرر نندیشمچون شمع ز سوزِ پا و سر نندیشم
جان روی دل افروزِ تُرا باید داشتدل ناوک دلدوزِ تُرا باید داشت
دل شمع تو شد به یک نفس مرده شودور زنده شود جان به لب آورده شود
تن جز به هوای تو قدم مینزندجان جز به ثنای تو قلم مینزند
ای جان و دلم به جان و دل مولایتاز جای شدم ز عشق یک یک جایت
بر خویش بسی چو شمع بگریستهامتا بیتو چرا به خویش نگریستهام
کارم که چو زلف تو مشوش دارماز دست بشد چگونه دل خوش دارم
ای رفته به آسمان نفیرم بی تویک لحظه قرار مینگیرم بی تو
هر لحظه در آتشِ غمم اندازیور ناله کنم در عدمم اندازی
از آتشِ عشق چون تو جان افروزیچون شمع نفس نمیزنم بی سوزی
ای کاش هزار موی بشکافتمیوز تو سرِ یک موی خبر یافتمی
آن دل که چو موم نرمم آمدبی تواز بس که بسوخت شرمم آمد بی تو
در راه غمِ تو جسم و جوهر بنماندره محو شد و رهرو و رهبر بنماند
جان بر گرهِ زلفِ تو آموخته گیربی روی تو چشم از دو جهان دوخته گیر
از بس که ز غم سوختم ای شمع طرازچون شمع ز تو سوخته میمانم باز
تادور فتادهام از آن نادره کاردل گشت به صد پاره و صد شد به هزار
دل در غم عشقِ دلفروزم همه شبوز آتش دل میان سوزم همه شب