دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
روی تو که عقل ازو خجل میآیدماهی است که بس مهر گسل میآید
چون شمع ز سوختن دمی دم نزنمتا دست در آن کمند پُر خم نزنم
تا از سر زلفت خبرم میماندجان بر لب و خون برجگرم میماند
من شمع توام که گر بسوزم صد بارگویی که ز صد رسیده نوبت به هزار
بر بوی وصال میدویدم همه سالگفتی بنشانمت ازین کار محال
پیوسته کتاب هجر میخواهم خواندبر بوی وصال اشک میخواهم راند
در اشک خود از فرقت آن یار که بودغرقه شدم از گریهٔ بسیار که بود
گفتم:جانا! عهد و قرارت این استمینشمریم هیچ، شمارت این است
دل بی غم دلفروز نتوان آوردجان در طلبش به سوز نتوان آورد
دی میگفتم دستِ من و دامنِ اوچون خونِ من او بریخت در گردنِ او
امروز منم فتاده زان دلکش بازخو کرده به اضطرار از او خوش خوش باز
چون نیست امید غمگسارم نفسیپس من چکنم با که برآرم نفسی
ای شمع! کسی که چون تو آغشته بوددر علت و دردِ خویش سرگشته بود
ای شمعِ جهان فروز! در هر نفسیاز پرتو تو بسوخت پروانه بسی
ای آتشِ شمع بر تنِ لاغرِ اورحمت کن و بگریز ز چشمِ ترِ او
چون شمع یک آغشتهٔ تنها بنمایدر سوز به روز برده شبها بنمای