دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
ای شمع سرافراز چه پنداشتهایکز سرکشی خویش سر افراشتهای
ای شمع! فروختی و لاف آوردیآتش به سر خود به گزاف آوردی
چون شمع دمی نبود خشنود از خویشدر سوز برآورد بسی دود از خویش
میپرسیدم دوش ز شمع آهستهکاخر به خوش آیدت بگو ای خسته!
شمع از در جمع چون درآمد حالیگفتم که تُرا کار برآمد حالی
آتش همه با شمع جفا خواهد کردوز سوختنش بی سر وپا خواهد کرد
از روغنِ شمع بوی خون میآیدکز پیشِ عسل تشنه کنون میآید
ای شمع! تُرا نیست ز سوز آگاهیزیرا که ز سوختن بسی میکاهی
ای شمع! برو که سوختن حدّ من استمقبول نیی که سوز تو ردّ من است
ای شمع! تُرا ز سوز محروم کنندگر سوز منتْ تمام معلوم کنند
ای شمع! تویی علی الیقین دشمنِ توخود را کشتی خون تو در گردنِ تو
ای شمع! چو از آتش افسر کردیتا دست به گردن بلا در کردی
ای شمع! اگرچه مجلس افروختهایاما تن نرم و نازکت سوختهای
ای شمع! چو تو هیچ کس آشفته ندیددر سوز یکی مست جگر تفته ندید
ای شمع! مگر چنان گمانْت افتادستکاتش ز زبان در دل و جانْت افتادست
از آه دلم کام و زبان میسوزدچه کام و زبان همه جهان میسوزد
ای شمع! بلا در تو اثر خواهد کردو اشکت همه دامنِ تو تر خواهد کرد
در شمع نگاه کن که جان میسوزدوز آتش دل همه جهان میسوزد
شمع است که همچو سرکشی میخنددوز بیخبری در آتشی میخندد
شمعی که به یک دو شب فرو میگذردگه سوخته گه کشته به کو میگذرد
ای آتش شمع سوز ناساز مشودر شمع سرافروز و سرافراز مشو
ای شمع! دمی از دل مضطر میزنمیسوز و نفس چو عود مجمر میزن
در عشقِ تو عقل و سمع میباید باختمردانه میان جمع میباید باخت
ماتم زدهٔ تو جانِ سرگشتهٔ ماستغرقه شدهٔ تو دلِ آغشتهٔ ماست