دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
چون صبح به خنده یک نفس خرسندمچون ابر به گریه نیست کس مانندم
شمعم که ز خود نهان فرو میگریممیخندم و هر زمان فرو میگریم
ما بحرِ بلا پیش گرفتیم و شدیمقربان گشتن کیش گرفتیم و شدیم
شمعم که حریف آتشم میآیدوز اشک همه پیشکشم میآید
هر لحظه مرا چو شمع سوز افزون شدوز گریه کنارم چو شفق پُر خون شد
داری سرِ عشق کار از سردرگیرگر مست نیی خمار از سر درگیر
تا هیچ چو شمعت سر و کار خویش استگردن زدنی بهر سرت در پیش است
گر عیاری خشک و ترت سوختنی استور طیاری بال و پرت سوختنی است
تا تو به بلای عشق تن در ندهیهرگز نرسی به وصل آن سروسهی
گر هست دلت سوختهٔ جان افروزاز شمع میانِ سوختن عشق آموز
ای آن که دل زندهٔ تو مُرد از توناخورده ز صافِ عشق یک دُرد از تو
چون شمع به یک نفس فرو مرده مباشدر کوی هوس عمر بسر برده مباش
آن را که درین حبسِ فنا باید مُردچون برق جهنده کم بقا باید مُرد
در عشق چو شمع با خطر نتوان زیستچون شمع شدی نیز به سر نتوان زیست
چون گل به دل افروخته میباید بودچون غنچه به لب دوخته میباید بود
در عشق چو شمع سوز باید آوردپس روی به دلفروز باید آورد
چون تن زده سر به راه میباید داشتبگشاده زبان گناه میباید داشت
در شمع نگر فتاده در سوز و گدازبرّیده ز انگبین به صد تلخی باز
شمعی که ز درد او کسی باز نگفتجان داد که یک سخن به آواز نگفت
از دل غم دلفروز میباید دیدوز جان چو چراغ سوز میباید دید
بس شب که چو شمع با سحر باید بُرددر هر نفسی سوزِ دگر باید بُرد
شمعی که ز سوز خویش بر خود بگریستاین خنده به سر بریدنش باری چیست
گفتم: شمعا! چند گدازی مگدازگفتا: تو خبر نداری از پردهٔ راز
گفتم:شمعا! چون همه شب در کاریاز گرمی کار و بار برگی داری