دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
تا آتشِ عشقِ او برافروخت مرادر اشک چو شمع غرقه میسوخت مرا
در عشق چو شمع من به سوزم زندهدر سوز بروی دلفروزم زنده
تا روی به روی دلفروز آوردیمچون شمع گداختیم و سوز آوردیم
هر دل که ره چنان جمالی یابدگر خورشیدی بود زوالی یابد
با دل گفتم که راه دلبر گیرمچون راه به پای شد ز سر درگیرم
امشب به صفت شمع دلفروزم منمیگریم و میخندم و میسوزم من
خورشید ز سوزِ من سراسیمه بسوختمه را ز طنابِ آه من خیمه بسوخت
تا چند قفا ز نیک و بد خواهم خوردخونابهٔ خصم بی خرد خواهم خورد
زین کار که در گردنِ من خواهد بودآتش همه در خرمنِ من خواهد بود
چون عین بریدگی بود دوختنمپس بی خبریم به ز آموختنم
شمعم که خوشی میان سوزم بکُشندگر بهتر و گر بتر فروزم بکُشند
شمعم که غذای من ز من خواهد بوددر چنبر حلقِ من رسن خواهد بود
شمعم که چنین زار و نزار آمدهامدر سوختن و گریهٔ زار آمدهام
گر میسوزم مرا مکن چندین عیبکاتش دارم چو شمع دایم در جیب
گفتی چه کنم تا شب من گردد روزوز نورِ سوادِ فقر گردم فیروز
دانی تو که شمع را چرا افروزندتا کشتنش و سوختنش آموزند
ای دل دیدی که هر که شد زنده بمُردجاوید خدای ماند ار بنده بمُرد
امروز منم عهد مصیبت بستهبرخاسته دل میان خون بنشسته
مائیم ز غم سوخته خوش خوش چون شمعوز گریهٔ پیوسته مشوش چون شمع
در خفیه بسوختم بسی بی آتشهرگز که چنین سوخت کسی بی آتش
چون نیست نصیبِ من به جز غمخواریموجود برای غم شدم پنداری
تا چند روم که این ره کوته نیستوز هر سویی که راه جویم ره نیست
پیوسته ز عشق جان و تن میسوزمدر درد فراق خویشتن میسوزم
سر رفت به باد و من کله میدارمچشمم بشد و گوش به ره میدارم