دفتر شعر
۱۰۱ شعر در این دفتر
شمع آمد و گفت: جور عالم برسدوین سوختن و اشک دمادم برسد
شمع آمد و گفت: از سر دردی که مراستاشک افشانم بر رخ زردی که مراست
شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خَفْتوز آتش تیز در بلای تب و تفت
شمع آمد و گفت: سخت کوشم امشبوز آتش دل هزار جوشم امشب
شمع آمد وگفت: جان من میببرندوز من همه دوستان من میببرند