دفتر شعر
۱۰۱ شعر در این دفتر
شمع آمد و گفت: کار باید کردتادر آتش بر بفرازم گردن
شمع آمد و گفت: تا مرا یافتهانددر تافتنم به جمع بشتافتهاند
شمع آمد و گفت: اگر خطا سوختمیجز خود دگری را به بلا سوختمی
شمع آمد و گفت: بر نمیباید خاستتا پیش تو سرگذشت برگویم راست
شمع آمد و گفت: گر بما زد پر بازپروانه ز شوق کس نزد دیگر باز
شمع آمد و گفت: در بلا باید سوختوز آتش سر بر سر پا باید سوخت
شمع آمد و گفت: سوز پروانه جداستکاو را پر سوخت سوز من سر تا پاست
شمع آمد و گفت: کشته بنشینم نیزتا کشته به سوزد تن مسکینم نیز
شمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سرایام بسی نهاد دردم بر سر
شمع آمد و گفت: کشتهٔ هر روزمشب میسوزم که انجمن افروزم
شمع آمد و گفت: دولتم دوری بودکان شد که مرا پردهٔ زنبوری بود
شمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویشباری بکنم به کام دل ماتمِ خویش
شمع آمد و گفت: دوربین باید بوددر زخم فراق انگبین باید بود
شمع آمد و گفت: دائماً در سفرممیسوزم و میگدازم و میگذرم
شمع آمد و گفت: اگر شماری دارماشک است که پُر اشک کناری دارم
شمع آمد و گفت: اگر بمی باید رفتشک نیست که زودتر بمی بایدرفت
شمع آمد و گفت: کار در کار افتاددر سوختنم گریستن زار افتاد
شمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشتدورم همه در سوز مشوش بگذشت
شمع آمد و گفت: جمع اگر بنشینندبر من دگری به راستی بگزینند
شمع آمد وگفت: چون درآمد آتشسر در آتش چگونه باشم سرکش
شمع آمد و گفت: خیز و جانبازی بینبا آتش سینه سوز و دمسازی بین
شمع آمد و گفت: کشتهٔ ایاممسرگشتهٔ روزگارِ نافرجامم
شمع آمد وگفت: سوز جان خواهم داشتتا روز مصیبت جهان خواهم داشت
شمع آمد و گفت: گه دلم مُرده شودگه در سوزم عمر به سر بُرده شود