دفتر شعر
۱۰۱ شعر در این دفتر
شمع آمد و گفت: رختِ رفتن بستمدر آتشِ سوزنده به جان پیوستم
شمع آمد و گفت: دل گرفت از خلقمکافتاد ز خلق آتشی در فرقم
شمع آمد و گفت: این سفر افتاد مراکز رفتن آن صد خطر افتاد مرا
شمع آمد و گفت: شهر پر خندهٔ ماستابر از سر درد نیز گریندهٔ ماست
شمع آمد و گفت: دادِ من باید خواستکز آتشِ سوزنده بمانْدَم کم و کاست
شمع آمد وگفت: آمدهام شب پیمایتا بو که از آتش برهم در یکجای
شمع آمد و گفت: سوزِ من گر دانیچندین بنسوزیم درین حیرانی
شمع آمد و گفت: یارِ من خواهد بودپروانه که جان سپارِ من خواهد بود
شمع آمد و گفت: میفروزم همه شبکز سوختن است همچو روزم همه شب
شمع آمد و گفت: میروم حیران منگه کشته و گه مرده و گه گریان من
شمع آمد و گفت: حالتی خوش دیدمخود را که سرافکنده و سرکش دیدم
شمع آمد و گفت: اگر تنم غم کش خاستآتش در من گرم رود دل خوش خاست
شمع آمد و گفت: این تن لاغر همه سوخترفتم که مرا ز پای تا سر همه سوخت
شمع آمد و گفت: جان من پُردرد استزین اشک که آتشم به روی آورده است
شمع آمد و گفت: آنِ عشقم همه شبدر بوتهٔ امتحانِ عشقم همه شب
شمع آمد و گفت: بر تنِ لاغر خویشمیافشانم اشک ز چشمِ ترِ خویش
شمع آمد و گفت: هر که مردی بودستسوزش چو من از غایتِ دردی بودست
شمع آمد و گفت: دامنی تر داریزیرا که نه رهرُوی نه رهبر داری
شمع آمد و گفت: آمدهام رنگ آمیزبر چهره ز ابر آتشین طوفان ریز
شمع آمد و گفت: زاتش افسر دارمهر لحظه به نو سوزش دیگر دارم
شمع آمد و گفت: انجمنم باید ساختبا سوختن جان و تنم باید ساخت
شمع آمد و گفت: پا و سر باید سوختهر لحظه به آتش دگر باید سوخت
شمع آمد و گفت: خویشتن میتابمجان میسوزم به درد و تن میتابم
شمع آمد و گفت: بنده میباید بوددر سوز میان خنده میباید بود