دفتر شعر
۶۸ شعر در این دفتر
بنام کردگار فرد بی چونکه ما را از عدم آورد بیرون
ز بعد خالق کون و مکان راثنا بر خاتم پیغمبران را
شبی جبریل پاک آمد سوی خاکبنزد مصطفی سلطان لولاک
امیر دین و دنیا مرتضی دانورا بر حق ز بعد مصطفی دان
چه گویم مدح میر دین حسن رادگربار آن حسین پاک تن را
دلا اکنون شدی از خواب بیداررهائی یافتی از خواب بیدار
کمال عشق داند یافت عاشقاگر باشد فنای عشق لایق
بدو گفتم که ای جان چیست نامت؟که حق داده است اینجا گاه نامت
بدو منصور گفت ای ذات بیچوناناالحق میزند از ذات بیچون
فناگرداند زین ره شیخ جان بیندرون جان و دل عین عیان بین
چو یارم این پیامم دوش گفتهستدر اسرار با ما دوش سفته است
جنیدا آفتاب جان عیان بیندر آن خورشید کل عین عیان بین
بتو پیداست جان ای غافل اینجاگشاده او ترا از خود دل اینجا
حقیقت شیخ واصل یار این استدم خودبین که اصل یار این است
هر آن نقشی که بنموده است جانانیقین میدان که آن بوده است جانان
بجز هو نیست چیزی در حقیقتکه هو آمد یقین ذات شریعت
کجائی تو که دربود و جودیتمامت را در اینجا بود بودی
چو ساقی ازل جامی مرا داددرم از بود خود اینجام بگشاد
چنان مستم کنون در روی ساقیکه درمستی نخواهم ماند باقی
چنین میدان اگر صاحب یقینیکه خود اینجای روی خویش بینی
دو جوهر دان تو عقل وعشق در خودولیکن عقل بیند نیک یابد
اگرچه سالک خوب ظریف استدمادم در همه کاری لطیف است
چو جام ما خوری اندر خراباتترا من محو گردانم سوی ذات
حقیقت این چنین دان در شریعتشریعت متصل دان در طریقت