دفتر شعر
۶۸ شعر در این دفتر
بخندید آن زمان منصور و این گفتکه نتوانی به کُل خورشید بنهفت
جنید راهبر گفت ای جهان بینتوئی در عصر ماراز عیان بین
تو ای شیخ کبیر و قطب عالممرا دانی و میبینی در آن دم
بدو آنگه جنید پاک دین گفتکه ای ذات تو با عین الیقین جفت
بدو منصور گفت ای راز دیدهتویی اسرار معنی باز دیده
جنیدا راهبر چون راز بشنیدتبسّم کرد و گفت آن صاحب دید
ز دار آنگاه منصور حقیقتجوابی داد کای میر شریعت
بگو شیخ کبیر کار دیدهکه تقوی داری ای برگزیده
لقای خالق الخلق قدیممکه بسم الله الرحمن الرحیمم
چو شیخ این راز بشنید از خدابازجُنید پیر را گفت ای سرافراز
جُنیدش گفت ای خورشید آفاقحقیقت هست ایجان جهان طاق
سؤالی کرد از عبدالسلاممکزین معنی جوابی ده تمامم
ورا عبدالسلام آنگه چنین گفتکه این مرد این همه عین الیقین گفت
بدو گفتم که ای پیر سرافرازنمودی هم از این گوئی سرباز
جوابم داد و گفتا عبداللهکنون از راز جانان کرد آگاه
باو گفتم که او این دم کجایستتو میدانی که این دم در چه جایست
نظر کردم آنگهی در سوی منصورپس آنگه گفت با او شیخ پرنور
بدو گفتا که ای شیخ جهان بیننظر بگشای هان و جان جان بین
حقیقت رنج دل دیده است عطارپس آنگه جان ودل دیده است عطار
ترا گفت آنگهی سلطان معنیحقیقت نکته در برهان معنی