دفتر شعر
۶۸ شعر در این دفتر
اگر خود پرده برگیردزرویشتو خودبینی و او در گفت وگویش
بجان و دل قدم زن اندرین رازبجان و دل نگر انجام و آغاز
ز موتوا قبل اگر آگاه کشتیبمیر از خود که بیشک شاه گشتی
بکنج خلوت دل باش ساکنکه تا باشی ز هر آفات ایمن
ره مردان طلب کن تا بدانیحقیقت جاودان یکتا بمانی
دلا قرآن نمودت جان جانانبگفتت رازها در عین اعیان
بزرگی گفته است این سر مرا بازبگویم بیشکی اینجا ترا باز
حقیقت ایدل اکنون چند گوئیهمی گوئی تو تا پیوند جوئی
چنین فرمود سلطان حقیقتسپهر جان و دل قطب شریعت
چو شد منصور بردار آن سرافرازازو پرسید شبلی آن زمان باز
جوابی داد او را آن زمان دوستکه من مغزم همه شبلی توئی پوست
محمددان وصال حق در اینجامحمد اوست خلق مطلق اینجا
جوابش داد آنگه شاه عشاقکه پنهان نیست اینجا راه عشاق
نمودستی وصال خویش امروزابر چشمت وصال خویش امروز
حقیقت با یزید آن پیر عشاقکه بیشک اوست در جان و جهان طاق
جوابش داد شاه آفرینشکه بگشاد این زمانت عین بینش
تعالی الله منم منصور حلّاجهمه بر رحمت من گشته محتاج
حقیقت بایزید آن لحظه بگریستبدو گفتا چو تو ای جان و دل کیست؟
بدو منصور گفت ای راز دیدهکنون بگشای ای شهباز دیده
چو منصورم حقیقت عین نورمدر اینجا جملگی من نار و نورم
جنید راهبر سلطان عشاقکه آمد در حقیقت بیشکی طاق
جوابش داد شیخ جمله عشاقکه همچون او نه بینی گرد آفاق
حقیقت از شب اندر کشتی این رازمرا میگفت نزد آن کسان باز
یکی ز آن جمع نادان بود در حالبه نادانی زبان بگشاد در قال