دفتر شعر
۱۰۲ شعر در این دفتر
بنام آنکه نور جسم و جانستخدای آشکارا و نهانست
تعالی اللّه زهی ذات و صفاتتکه کی باشد صفاتت غیر ذاتت
زهی دیدار من دیدار یکتامنم پنهان ز عشق خویش و پیدا
زهی عطّار کز سرّ الهینمودی عین دید پادشاهی
به بالا مصطفی سرو روانسترخش مانند ماه آسمانست
شبی آمد برش جبریل از دورسراسر کرده عالم را پر از نور
دلا معراج داری هست معراجچرا تیری نیندازی بآماج
تو قدر خود نمیدانی که عرشیز کرسی آمده در عین فرشی
خدا را یافتم در شرع بیخویشنمود صورتم رفتست از پیش
که بسیاری طلب کردم نمودارکه باشد تا بدانم سرّ اسرار
الا ای دل چو جوهر باز دیدیچرا در آینه تو ناپدیدی
جمال حُسنِ یوسف بس لطیف استولی دل دیدنش را بس ضعیف است
زهی کرده ز یارِخویش عزلتکشیده هم بلا و رنج و محنت
الا ای جان و دل را درد و داروتو آن نوری که لَم تَمسَسهُ نارو
دل و جان در رضاشان هر دو در بازپس آنگه تو حجاب از رخ برانداز
امام است او یقین بعد محمد(ص)بیاب این راز و بیشک شو مؤیّد
شبی آن پیر زاری کرد بسیارکه یارب این حجاب از پیش بردار
توئی پاک و منزّه در وجودمکه من بی بود تو هرگز نبودم
منم یکتا که جمله دستگیرمبمیرانم تمامت من نمیرم
خدا شد بیجهت درحق مبرّادم اللّه زد وز دید یکتا
شبی حلّاج را دیدند در خواببریده سر به کف مانند جلّاب
ز خود بگذر که مائی عین ماییکه از دیدار خود ما مینمائی
شود واصل حجابش دور گرددبه معنی صورت منصور گردد
مگر میرفت آن روباه شاداندوان هر سوی در کوُه و بیابان