دفتر شعر
۱۰۲ شعر در این دفتر
دلا زین چاه آخر چند اشتابکنی چون عاقبت گشتی تو غرقاب
بده جان گر خبر داری در این توزمانی بازدان عین الیقین تو
چنین دارم من از آن پیر خود یادکز این معنی او شد جان من شاد
پسر گفت ای پدر گفتی حقیقتکجا گنجد حقیقت در طریقت
بقدر خود نظر میکن نمودتپدر گفت ای پسر آخر چه بودت
پسر گفت ای پدر قول حدیثتترا بر من چنین دامی خبیثست
منم دریای لاهوتی اسرّارکه در دریا شوم من ناپدیدار
در این دریا همه ترسست و بیمستعذاب صورت و عین الجحیم است
در این دنیا همه عین غرور استدر اینجا قبض و بسط و ظلم و نورست
میان کشتی آنجا بود پیریبمعنی و بصورت بی نظیری
جوابش داد کای پیر پراسرارچه جوهرها فشاندستی ز گفتار
بدو گفت ای دل و جان دستگیرمکه تو هستی جوان، من زار و پیرم
ز اوّل جمله اشیاهست پیداکه هر یک درچه خواهد بود پیدا
کنون ای پیر خواهم رفت دریابتوئی صورت به نزد ما تو بشتاب
چو راه شرع بسپاری خدائیتو و او هر دو یکی بی جدائی
چو منصور این حقیقت راست برگفتنمود جوهر اسرار بر سُفت
مگر پیری ز پیران رسیدهطلب میکرد مردی راز دیده
همه ملک جهان پیش تو هیچ استهمه همچون طلسمی پیچ پیچ است
همه رسوائی عالم از او دانبقول حق ازو رویت بگردان
حدیث خوش دمی شیطان نگویدهمیشه جمله را آزار جوید
توئی آدم از ذات حق نمودهبسی گفته اناالحق هم شنوده
حقیقت بشنو از اسرار او توچه اندیشی هم از کردار او تو
مگر ابلیس را دید آن سرافرازسؤالی کرد کای اندر جهان ساز
جوابش داد کای پیر گزیدهچرا گوی سخنهای شنیده