دفتر شعر
۱۰۲ شعر در این دفتر
منت حیران و لعنت باز ماندهنمود عشقت اینجا باز خوانده
صفات و ذات با هم خلوتی ساختنمود آدم از خود کل بپرداخت
تو ذاتی در صفات آدم نمودهاز آن دم خویشتن این دم نموده
چو آدم در بهشت جان نظر کردنمود خویشتن زیر و زبر کرد
دریغا ره نمیدانی چه گوئیکه سرگردان شده مانند گوئی
ندا آمد درون جسم و جانشورا بنمود کل راز نهانش
ز پهلوی چپ آدم عیان شدنمود جزو و کل دیگر نهان شد
دلا بگذر ز خود وندر فنا شوعیان انبیا و اولیا شو
خطاب آمد که آدم چندگوئیدرون بنموده رویم چند جوئی
خطابی کرد آدم کای دل و جانبگو با من کنون این راز پنهان
چنین گفت ای خدای حی رحمانکریم و قادر و دانا و سبحان
بهرجایی روان کز عشق میشددمی کآنجای آدم را همی شد
نمود حق نه چیزی هست بازیتو این دم در تمامت سرفرازی
چو شد شیطان سوی جنّت ابا ماردرون آن دهن او ماند بیمار
چنین دیدم من اندر لوح اسرارتو میدانی نمییارم بگفتار
بلای عشق قربت برکشیدمکه تادر عاقبت رویت بدیدم
طلب کن گر بدیدی تو در اینجاعیان دوست ای پیوسته شیدا
چه میگوئی همی گوید که بشتاببرون از نه فلک اسرار دریاب
نفس با من همی گوید نهانیکه چون افتاد آدم را عیانی
ز من پرسید حیدر کیستی توبگو کاین جایگه بر چیستی تو
از آن تلبیس چون شیطان نهان شدعجب آدم بماند و ناتوان شد
بحالی جبرئیل آمد ز داوربگفت آدم نمود خویش بنگر
ندا آمد زحضرت ناگهانیز من بشنو تو این سرّ معانی
پس آنگه حق تعالی گفت آدمعجب عجز آوریدی اندر این دم