دفتر شعر
۱۰۲ شعر در این دفتر
کنون جبریل بیرون بر تو آدمکه گستاخی ندارد او در این دم
جلال من فنای جاودانیستنمود من بقای جاودانی است
منم اللّه ودرعین کمالممنم اللّه ودر دید وصالم
یکی پرسید ازمنصور حلّاجکه ای بر فرق معنی بوده تو تاج
چنین گفتهست عبّادی یکی روزکه از طاعت شدم اینجای فیروز
همه حق بینی اینجا در یقین بازیقین بین اوّلین و آخرین باز
چنین گفت آن بزرگ پیر اعظمپناه دین و سلطان معظم
الا ای جوهر قدسّی یکتایزمانی زین صدف هین روی بنمای
چنان مدهوش عشق اندر فنا بودکه گوئی آن زمان عین لقا بود
مگر میکرد درویشی نگاهیدر این دریای پر دُرّ الهی
یکی هاتف مر او را داد آوازکه ای درویش خوش میسوز و میساز
یکی پیری ز پیران گشت واصلمر او را گشت کل مقصود حاصل
چنین گفتهست شیخ مهنه آن پیرکه حق دیدم یقین چون روغن و شیر
چنین گفت است شبلی پیر عشاقکه گردیدم بسی در گرد آفاق
شبی میگفت اکّافی همین رازکه یارب این حجاب آخر برانداز
یکی هاتف مر او را داد آوازکه اکّافی نکو گفتی ز آغاز
زبان بگشاد و گفت ای راز مطلقابر حق میزنی اینجا اناالحق
جوابش داد آن دم صاحب رازکه اندر عشق ما میسوز و میساز
حقیقت چون ز عزت دم نهانیز دید اینجا کمال جاودانی
یکی شد پیش آن پیر طریقتبپرسد این سؤالش در حقیقت
یکی منصور را پرسید ناگاهکه ای گشته ز سرّ جمله آگاه
چنین گفتهست اینجا پاکبازیکه میکردم طلب از خویش رازی
در آن دم گفت تو جان جهانیبکن با من که بیشک میتوانی
خطاب آمد که بخشیدم دلت راگشایم من بیک ره مشکلت را