دفتر شعر
۸۳ شعر در این دفتر
آفرین جان آفرین و جان جانآنکه هست او آشکارا و نهان
آن محمد ختم و خیرالمرسلینآن محمد نور ربّ العالمین
دین اگر خواهی سخن راراست گوباش تابع بر امام راستگو
ای به دنیا جمله مقصود آمدهپرتوی از نور معبود آمده
گر ازین مرهم نیابی کام خویشجوهر الذاّتم بیاور تو به پیش
این چنین گفته است نجم الدین ماآنکه بود اندر جهان از اولیا
گفت نی تو گوش داراحوال منگر گرفتار آمدی در چاه تن
یک شبی در بحر شاه اولیاغوطه خوردم جوهری کرد او عطا
حال خود بشنوز من ای مرد نیکروغن ایمان مریزان تو به دیک
چون پدر روزی به استادم سپردنزد او از راه تعلیمم ببرد
گفت پیر ره که او بیخود شدهدر ره عرفان حق راشد شده
حق تعالی گفت درخمّ غدیربا رسول الله ز آیات منیر
من بگویم حالت قاضی تمامزانکه رشوت گیرد او از خلق عام
پیرمردی بود سالک همچو منراه عرفان رفته در هر انجمن
آن دگر گفتا ولایت افضل استز آنکه این قول از کلام مرسل است
این سخن نقلست از سلطان دیناز امام متقیین ایمان دین
این سخن نقلست از شیخ کبیرآنکه در آفاق بوده بینظیر
چون محمد این ندا از حق شنیدگفت هستی نور حق از عین دید
راویم این نکته را از شیخ دینآنکه او را بود خود علم الیقین
بوی سرگین در دماغت هست چستمحتسب گشتی که دینم شد درست
بود اندر عصر من دانا دلیحل نمودی هر کرا بُد مشکلی
ای تو در زندان دنیا همچو سگمیدوی تا آهوئی گیری به تک
بودم اندر پیش نجم الدّین شبیآنکه جز مرغان نبودش هم لبی
شد یقین کاندر زمان مصطفیچند جنگ صعب شد اصحاب را