دفتر شعر
۸۳ شعر در این دفتر
گه شوی دریا و گردی موج زنگه درآئی در میان مرد و زن
عارفی واقف ز اصل هر علومبعد من پیدا شود گوید به روم
چون بیابی سرّ او را بر ملاخود بمیری در میان این بلا
ای تو سلطان و کریم لایزالبیمثال و ذات پاکت بیزوال
ای باحمد لحمک لحمی شدهای باحمد دمک دمّی شده
بودم اندر تون بوقت کودکیداده از کف رشتهٔ آسودگی
ای برادر از ریا پرهیز کنخامه را بهر نوشتن تیز کن
بُد به نیشابور مرد منعمیبود او را خانهٔ پردرهمی
بود دربغداد شیخی نیک رایخلعت عرفان گرفته از خدای
مالک دینار مرد کار بوداز ریاضت روز و شب بیمار بود
اندر آن سالی که طبعم گشت یاربود سال پانصد و هشتاد و چار