دفتر شعر
۸۳ شعر در این دفتر
چون بدین مصطفی همره شویاز طریق مرتضی آگه شوی
ای تو غافل از درون و از برونخود درافتادی در این چه سرنگون
آن امیری کو بود در راه حقبرده از کلّ خلایق او سبق
شو مطیع مصطفی و مرتضیزآنکه حق گفته بقرآنشان ثنا
چون ز عزّت خلعت آدم بدادتاج اسرارش روان بر سر نهاد
روح تو شهباز علوی آمده استاو شهنشاه سماوی آمده است
بود شیخی عابد و بس پارسابود او مشهور از اهل صفا
پادشاهی بود احمد نام اورونق اسلام در ایّام او
هست خاموشی نشان اهل رازباش دایم از خموشی درگداز
بود در ملک بخارا عابدیداشت دایم جا به کنج مسجدی
حبّ ایشان گیر تا ایمن شویدین و ایمان توزان گردد قوی
هرکه با آل پیمبر صاف نیستکار او جز گمرهی و لاف نیست
هرکسی را خود در او جوشی دهندهمچو گوش خر باو گوشی دهند
یک حکیمی بود دانا در جهانبر ضمیر او شده حکمت عیان
ای برادر در شریعت راه رونیک بین و نیک دان و نیک شو
بود شیخی همچو شبلی پارساحق تعالی داده بود او را صفا
ای پسر این پند از من گوش کنفرد شو پس جام وحدت نوش کن
تو خدا را از یقین خود شناسباش از قهرش همیشه در هراس
پند آزادیست ای آزاده مردتو برآراز غافلی خویش گرد
بود سلطانی به صورت چون پریعکس رخسارش چو مهر خاوری
بود شبلی را ریاضت در جهانبر طریق اولیای آن زمان
بازهم نقلی ز شبلی گویمتبر کنار بحر معنی جویمت
بشنو از گفتار فرزند نبیآنکه از جان بوده پیوند نبی
ای بدنیا صرف کرده عمر خویشجان خود را کردهای صد بار ریش