دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
ابتدا کردم بنام کردگارخالق هفت و شش و پنج و چهار
انبیا را داد سر ذوق عشقاولیا را داد درد ذوق عشق
عاشقا یک دم در آور سر جانتا بیابی سر عشق کالامکان
ای برادر حکمت حق گوش دارتا شوی از هر دو عالم مرد کار
بیامد پیش حیدر مرد داناکه تو سر باز گو اسرار ما را
بشنو این رمز از بلال با وفاخواجهٔ ما و غلام مصطفی(ص)
بود استاد حکیمی پاکبازدائماً با حق تعالی گفته راز
جهد کن کثرت نه بینی ای پسرتا نگردی همچو احول کژ نظر
آن حکیم پر خرد در آینهجمله یکتا دید او معاینه
عقل اندر کارسازی جهانعشق اندر بینیازی جهان
ای دل آخر یک دمی بیدار شویک زمان جویای وصل یار شو
چون صفات او احد آمد مدامغیر نبود جمله او دان والسلام
بود سلطانی ورا محمود نامهم بوقتش بود عالم بانظام
جملهٔ مردان زخود فانی شدنددر بقای حق بحق باقی شدند
بود در بغداد مردی با خبرزینجهان وزانجهان رفته بدر
شیخ لقمان از زمان بایزیدبود باقی تا بدور بوسعید
من ترا بینم ترا دانم تراخود ترا کی غیر بینم جان مرا
این چنین رفتند مردان راه دینرهروان حق به پیش حق یقین
بود منصور ای عجب شوریده حالدر ره تحقیق او را صد کمال
گفت ای دانندهٔ کون ومکانغیر تو کس نیست در هر دو جهان
بار دیگر عالمان جمع آمدندجمله اندر قصه آن شمع آمدند
جملهٔ مردان ز خود فانی شدنددر بقای حق به حق باقی شدند
ای برادر غیر حق خود نیست کساهل معنی را همین یک حرف بس
پادشاهی پاکباز و سر فرازدر حقیقت بد ورا سوز و گداز