دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
بعد لقمان شیخ محمد شد پدیدآن در اسرار معنی را کلید
بود برنائی بغایت ماهروپیش خلق عالمی پر آب و رو
یک صحابه بود در عهد رسولدرد و سوزی داشت آن صاحب قبول
در خبر دیدم که یحیی دائماًبود درخوف خدا او قائماً
بینشان شو یک دم از یاد و نشانتا ببینی سر پنهانی عیان
انس چون بادوست باشد باد و آتش هم توئیانس چون با دوست باشد آدم عالم توئی
هیبت حق جمله را یکسان کندجسمها را جملگی چون جان کند
سائلی بنشست پیش بایزیدگفت از لطف خدای برمزید
بود درویشی مسافر ای غلامسال و مه اندر سفر بودی مدام
بعد از آن بینی جمالی با جلالاندر این منزل بود عین وصال
شیخ لقمان بود در عین وصالمحو گشته در جمال ذوالجلال
جهد کن ای دوست تا واصل شوییک ره و یک قبله و یک دل شوی
پادشاها ره نما این بنده رااین فقیر بیکس افکنده را
ای پاکی تو منزه از هر پاکیقدوسی تو مقدس از ادراکی
در وصف تو عقل طبع دیوانه گرفتجان تن ز دو با عجز بهم خانه گرفت
ای هشت بهشت یک نثار در تووی هفت سپهر پردهدار در تو
هر دل که ز لطف تو نشان یابد بازسررشته خود در دو جهان یابد باز
ای خلق دو کون ذکر گویندهٔ تووی جملهٔ کاینات پویندهٔ تو
ای آنکه ز کفر دین تو بیرون آریوز کوه و کمر نگین تو بیرون آری
ای آنکه چنانکه مصلحت میدانیکار که و مه به مصلحت میرانی
کاری که ورای کفر و دین میدانمآن دوستی تست یقین میدانم
از سر تو هر که با نشان خواهد بودمشغول حضور جاودان خواهد بود
بی یاد تو دل چو سایه در خورشید استبا یاد تو بینهایت امید است
گیرم که به تو لطف الهی آمددر ملک تو ماه تا به ماهی آمد