دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
چون روی تو در هلاک خواهد آمدقسم تو دو کز مغاک خواهد آمد
از آتش دل چو دود برخواهی خواستوز راه زیان و سود برخواهی خواست
زان پیش که در عین هلاکت فکنندبفکن همه پاک بو که پاکت فکنند
تا کی به نظارهٔ جهان خواهی زیستفارغ ز طلسم جسم و جان خواهی زیست
گاهی به قبول خلق خواهی آویختگاهی به عصا و دلق خواهی آویخت
گر در کوهی مقیم و گر در دشتیبر خاک گذشتگان مجاور گشتی
چون آفت بیقیاس داری در پیچندانکه روی هراس داری در پی
بگشای نظر خلق پراکند نگرسرگردانی مرده و زنده نگر
هر رنگ که ممکن است آمیخته گیرهر فتنه که ساکن است انگیخته گیر
ره بس دور است توشه بردار و بروفارغ منشین تمام کن کار برو
گیرم که جهان بکام دیدی و شدیزلف همه دلبران کشیدی و شدی
قومی که بخواب مرگ سرباز نهندتا حشر ز قال و قیل خود باز رهند
در حبس وجود از چه افتادم منکز ننگ وجودخود بفریادم من
خلقی که در این جهان پدیدار شدنددر خاک به عاقبت گرفتار شدند
بس خون که دلم ز اول کار بریختتا آخر کار چون گل از خار بریخت
تا چند زمرگ غمناک شویآن به که ز اندیشهٔ خود پاک شوی
ماتمزدگان عالم خاک هنوزمی خاک شوند در غم خاک هنوز
چون رفت ز جسم جوهر روشن مااز خار دریغ پر شود گلشن ما
هر خاک که درجهان کسی فرسود استتنهاست که آسیای چرخش سوداست
لاله ز رخ چو ماه میبینم منسبزه ز خط سیاه میبینم من
هر کوزه که بیخود بدهن باز نهمگوید بشنو تا خبری باز دهم
بر بستر خاک خفتگان میبینمدر زیر زمین نهفتگان میبینم
هر سبزه و گل که از زمین بیرون رستاز خاک یکی سبز خطی گلگون رست
ای اهل قبور خاک گشتید و غبارهر ذره زهر ذره گرفتید کنار