دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
شد جادوی حرام و حق از جادوی بریبر تو حرام نیست که محبوب ساحری
هر روز بامداد درآید یکی پریبیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
ای دل ز بامداد تو بر حال دیگریوز شور خویش در من شوریده ننگری
هر روز بامداد طلبکار ما تویما خوابناک و دولت بیدار ما توی
آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شویاندر جهان مرده درآیی و جان شوی
ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهیوی پاکشیده از ره کو شرط همرهی
ای ساقیی که آن می احمر گرفتهایوی مطربی که آن غزل تر گرفتهای
ای مرغ گیر دام نهانی نهادهایبر روی دام شعر دخانی نهادهای
مه طلعتی و شهره قبایی بدیدهایخوبی و آتشی و بلایی بدیدهای
ای عشق کز قدیم تو با ما یگانهاییک یک بگو تو راز چو از عین خانهای
ای جان و ای دو دیده بینا چگونهایوی رشک ماه و گنبد مینا چگونهای
هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتیبر گرد حوض گردی و در حوض درفتی
رویش ندیده پس مکنیدم ملامتینادیده حکم کردن باشد غرامتی
جان خاک آن مهی که خداش است مشتریآن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
ای عشق پرده در که تو در زیر چادریدر حسن حوریی تو و در مهر مادری
ای بس فراز و شیب که کردم طلب گریگه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری
شاها بکش قطار که شهوار میکشیدامان ما گرفته به گلزار میکشی
ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشیدم میدهی تو گرم و دم سرد میکشی
اندر میان جمع چه جان است آن یکییک جان نخوانمش که جهان است آن یکی
گر من ز دست بازی هر غم پژولمیزیرک نبودمی و خردمند گولمی
ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنیدر عشق آفتاب تو همخرقه منی
سوگند خوردهای که از این پس جفا کنیسوگند بشکنی و جفا را رها کنی
تا چند از فراق مرا کار بشکنیزاریم نشنوی و مرا زار بشکنی