دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
بستگی این سماع هست ز بیگانهایز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانهای
جای دگر بودهای زانک تهی رودهایآب دگر خوردهای زانک گل آلودهای
خیره چرا گشتهای خواجه مگر عاشقیکاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی
نیست عجب صف زده پیش سلیمان پریصف سلیمان نگر پیش رخ آن پری
ای صنم گلزاری چند مرا آزاریمن چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری
آه که دلم برد غمزههای نگاریشیر شگرف آمد و ضعیف شکاری
سلمک الله نیست مثل تو یارینیست نکوتر ز بندگی تو کاری
خوشدلم از یار همچنانک تو دیدیجان پرانوار همچنانک تو دیدی
از پگه ای یار زان عقار سماییده به کف ما که نور دیده مایی
چند دویدم سوی افندیشکر که دیدم روی افندی
میرسد ای جان باد بهاریتا سوی گلشن دست برآری
دوش همه شب دوش همه شبگشتم من بر بام افندی
گاه چو اشتر در وحل آییگه چو شکاری در عجل آیی
به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابیبه جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی
ببرد عقل و دلم را براق عشق معانیمرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی
هزار جان مقدس هزار گوهر کانیفدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی
چه آفتاب جمالی که از مجره گشادیدرون روزن عالم چو روز بخت فتادی
اگر مرا تو ندانی، بپرس از شب تاریشب است محرمِ عاشق، گواه ناله و زاری
چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داریمکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری
ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونیز عشق جیب دریدی در ابتدای جنونی
گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآییگهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی
من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسیتو جز خیال نبینی که مست خواب و نعاسی
چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدیچو صیقلی غمها را ز آینه رندیدی
به جان تو ای طایی که سوی ما بازآییتو هر چه میفرمایی همه شکر میخایی