دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخرمن با تو نمیگویم ای مرده پار آخر
ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سرباز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر
مکن یار مکن یار مرو ای مه عیاررخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
ای عاشق بیچاره شده زار به زر برگویی که نَزَد مرگْ تو را حلقه بهدر بر
ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر برآخر نظری کن به نظربخش فکر بر
گیرم که بود میر تو را زر به خرواررخساره چون زر ز کجا یابد زردار
به حسن تو نباشد یار دیگردرآ ای ماه خوبان بار دیگر
بگرد فتنه میگردی دگربارلب بامست و مستی هوش میدار
جفا از سر گرفتی یاد میدارنکردی آن چه گفتی یاد میدار
مرا یارا چنین بییار مگذارز من مگذر مرا مگذار مگذار
منم از جان خود بیزار بیزاراگر باشد تو را از بنده آزار
مرا اقبال خندانید آخرعنان این سو بگردانید آخر
به ساقی درنگر در مست منگربه یوسف درنگر در دست منگر
بگردان ساقیا آن جام دیگربده جان مرا آرام دیگر
نگشتم از تو هرگز ای صنم سیرولیک از هجر گشتم دم به دم سیر
در این سرما و باران یار خوشترنگار اندر کنار و عشق در سر
خداوند خداوندان اسرارزهی خورشید در خورشید انوار
صد بار بگفتمت نگهداردر خشم و ستیزه پا میفشار
کی باشد اختری در اقطاردر برج چنین مهی گرفتار
شب گشت ولیک پیش اغیارروزست شب من از رخ یار
نوریست میان شعر احمراز دیده و وهم و روح برتر
نزدیک توام مرا مبین دورپهلوی منی مباش مهجور
ای یار شگرف در همه کارعیاره و عاشق تو عیار
انجیرفروش را چه بهترانجیرفروشی ای برادر