دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانشوگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش
ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایشهمه مهرست و دلداری همه عیش است و آسایش
آن یار ترش رو را این سوی کشانیدشزین ساغر خندان رو جامی بچشانیدش
رویش خوش و مویش خوش وآن طره جعدینشصد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش
ای یوسفِ مهرویان! ای جاه و جمالت خوشای خسرو و ای شیرین! ای نقش و خیالت خوش
زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدشبس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش
جانم به چه آرامد ای یار به آمیزشصحت به چه دریابد بیمار به آمیزش
وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکشجمشید تو را چاکر خورشید تو را مفرش
هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانشبا زهره درآ گویان در حلقه مستانش
درون ظلمتی میجو صفاتشکه باشد نور و ظلمت محو ذاتش
قضا آمد شنو طبل نفیرشنفیرش تلختر یا زخم تیرش
نگاری را که میجویم به جانشنمیبینم میان حاضرانش
برفتم دی به پیشش سخت پرجوشنپرسید او مرا بنشست خاموش
شنو پندی ز من ای یار خوش کیشبه خون دل برآید کار درویش
امروز خوش است دل که تو دوشخون دل ما بخوردهای نوش
ای خواجه تو عاقلانه میباشچون بیخبری ز شور اوباش
آن مطرب ما خوشست و چنگشدیوانه شود دل از ترنگش
ما نعره به شب زنیم و خاموشتا درنرود درون هر گوش
گر لاش نمود راه قلاشای هر دو جهان غلام آن لاش
اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باشاندرآ ای آب آب زندگانی شاد باش
ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باشدر جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمشو آنک میکرد او کرانه در میان آوردمش
دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویشبر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویشخون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش