دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
ساقی روحانیان روح شدم خیز خیزتا که ببینند خلق دبدبه رستخیز
برای عاشق و دزدست شب فراخ و درازهلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز
به آفتاب شهم گفت هین مکن این نازکه گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز
برو برو که نفورم ز عشق عارآمیزبرو برو گل سرخی ولیک خارآمیز
عشق گزین عشق و در او کوکبه میران و مترسای دل تو آیت حق مصحف کژ خوان و مترس
سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بسگرچه ملول گشتهای کم نزنی ز هیچ کس
سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پسزانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس
نیمشب از عشق تا دانی چه میگوید خروسخیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس
حال ما بیآن مه زیبا مپرسآنچ رفت از عشق او بر ما مپرس
ای دل بیبهره از بهرام ترسوز شهان در ساعت اکرام ترس
نیست در آخرزمان فریادرسجز صلاح الدین صلاح الدین و بس
ای روترش به پیشم بد گفتهای مرا پسمردار بوی دارد دایم دهان کرکس
دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرسچشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس
ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیسزانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس
بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترسقمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس
ای مستِ ماهِ رویِ تو استاره و گردون، خوشرویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون، خوش
گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کشور زانک تو عاشق نهای رو سخره میکن خار کش
الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودشگر بستیزد برود عشق تو برهم زندش
ای شب خوش رو که توی مهتر و سالار حبشما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش
یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و تُرشچون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش
دام دگر نهادهام تا که مگر بگیرمشآنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش
اگر گم گردد این بیدل از آن دلدار جوییدشوگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش
چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارشچه خوردست او که میپیچد دو نرگسدان خمارش
قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکشبدان هاروت و ماروتت لجوجان را به بابل کش