ناهید
جلال الدین محمد مولوی

پیرهن یوسف و بو می‌رسد

غزل شمارهٔ ۹۹۷

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

پیرهن یوسف و بو می‌رسد

در پی این هر دو خود او می‌رسد

بوی می لعل بشارت دهد

کز پی من جام و کدو می‌رسد

نفس اناالحق تو منصور گشت

نور حقش توی به تو می‌رسد

نیست زیان هیچ ز سنگ آب را

سنگ بلاها به سبو می‌رسد

آب حیاتست ورای ضمیر

جوی بکن کآب به جو می‌رسد

آب بزن بر حسد آتشین

باد در این خاک از او می‌رسد

عشق و خرد خانه درون جنگیند

عربده هر لحظه به کو می‌رسد

هر چه دهد عاشق از رخت و بخت

عاقبت آن جمله بدو می‌رسد

گرچه بسی برد ز شوهر عروس

او و جهازش نه به شو می‌رسد

مایده‌ای خواستی از آسمان

خیز ز خود دست بشو می‌رسد

مژده ده ای عشق که از شمس دین

از تبریز آیت نو می‌رسد

۱۱ بیت۱ بازدید

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها