دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
باز فرود آمدیم بر در سلطان خویشبازگشادیم خوش بال و پر جان خویش
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباشحسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش
خواجه چرا کردهای روی تو بر ما تُرُشزین شکرستان برو! هست کس این جا تُرُش
چون بزند گردنم سجده کند گردنششیر خورد خون من ذوق من از خوردنش
باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوشتوبه کنان توبه را سیل ببردست دوش
خواجه غلط کردهای در صفت یار خویشسست گمان بودهای عاقبت کار خویش
یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوشتوبه کنان توبه را سیل ببردست دوش
باز درآمد طبیب از در ایوب خویشیوسف کنعان رسید جانب یعقوب خویش
جان منست او هی مزنیدشآن منست او هی مبریدش
ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانشمراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش
تمام اوست که فانی شدست آثارشبه دوستگانی اول تمام شد کارش
ندا رسید به عاشق ز عالم رازشکه عشق هست براق خدای میتازش
سری برآر که تا ما رویم بر سر عیشدمی چو جان مجرد رویم در بر عیش
شکست نرخ شکر را بتم به روی ترشچه بادههاست بتم را در آن کدوی ترش
شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازشدل خراب طپیدن گرفت از آغازش
مباد با کس دیگر ثنا و دشنامشکه هر دو آب حیاتست پخته و خامش
چو رو نمود به منصور وصل دلدارشروا بود که رساند به اصل دل دارش
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایشچو تشنه تو باشد که باشد سقایش
مست گشتم ز ذوق دشنامشیا رب آن می به است یا جامش
توبه من درست نیست خموشمن بیتوبه را به کس مفروش
آمد آن خواجه سیماترشوان شکرش گشته چو سرکا ترش
علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتشظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش
کل عقل بوصلکم مدهشکل خد ببینکم مخدش
بیا بیا که توی جان جان جان سماعبیا که سرو روانی به بوستان سماع